
جنبش سبز:کلاه انقلاب ایران بر سر نظام مقدس
فاطمه صادقی
بسیاری از ما یا آن روزها را درست به خاطر نداریم، یا نبودیم. برخی از ما تنها دوران پس از آن و خاصه جنگ و روزهای تلخ آن را به یاد میآورند. برخی دیگر ترجیح میدهند خاطرهی انقلاب را به فراموشی بسپرند. عده ای دیگر از ما بنا به سفارش حاکمان با چسب و قیچی به جان تاریخ انقلاب ایران افتادند تا بخشهای نخواستنی را از نو بنویسند، تا بلکه یاد آن دوران و آرمانهایش از صفحهی روزگار محو شود. زمانی تصاویر انقلاب ایران منبع مشروعیت نظام بود، این روزها برای صدا و سیما به کابوس بدل شده است؛ به آنچه باید از آن هراسان بود. از همین رو بازخوانی انقلاب ایران پس از گذشت سی واندی سال هنوز هم یک ضرورت است.
داستان انقلاب ایران را میشود در رمان کلاه کلمنتیس میلان کوندرا (انتشارات روشنگران، ترجمه فروغ پوریاوری)، یک بار دیگر بازخوانی کرد. کوندرا در این کتاب سرگذشت کلمنتیس را بازگو میکند: در فوریه 1948 گوتوالد رهبر حزب کمونیست چکسلواکی در هوای سرد بر ایوان قصری ایستاد تا سخنرانی کند. در میان رفقایی که او را دوره کرده بودند کلمنتیس، از ترس این که گوتوالد سرما بخورد کلاه خود را بر سر او گذاشت. عکس گوتوالد با کلاه کلمنتیس در صدها هزار نسخه تکثیر شد. چهار سال بعد کلمنتیس به اتهام خیانت اعدام شد و تصویر او از همه عکسها حذف شد «از آن به بعد گوتوالد تنها روی ایوان قصر ایستاده بود، فقط دیوار سخت قصر دیده میشود. تنها چیزی که از کلمنتیس باقی مانده، کلاه سر گوتوالد است.». کلاه کلمنتیس بر سر گوتوالد ماند تا یادآور این باشد که سانسورچیان و تاریخ پردازان هر قدر هم ماهر باشند، قادر به زدودن همهی خاطرهها و دستکاری در آنها نیستند. آیا میتوان جنبش سبز را به کلاه کلمنتیس تشبیه کرد؛ کلاهی که انقلاب ایران بر سر نظام گذاشته است؟ باید دید شرایطی که در آن جنبش میتواند از خاطرهی انقلاب ایران و کنش رهائی بخش و ضد هژمونیک آن برخوردار شود کداماند.
میراث پهلوی: غصب امر همگانی از رهگذر غیریت سازی
امر همگانی و تلاش برای غصب آن با سابقه و شاید به قدمت خود سیاست باشد. سؤالی که بارها بازجو از زندانی سیاسی پرسیده است، مَثَل اعلای غصب امر همگانی است:
«برای چی در تظاهرات شرکت کردی؟ چرا سخنرانی کردی؟ چرا امضا کردی؟ چرا پخش کردی؟ تو چه کارهی مملکتی؟ اصلاً این کارها به تو چه؟ مگر مملکت صاحب ندارد؟»
تلاش برای سرکوب معترضان خیابانی، تهدید آنها، محارب خواندن و برانداز خواندن آنها، کتک زدن و کشتن آنها و برقرار کردن دادگاه برای متهمین و وادار کردن آنها به اینکه گول اجنبی را خوردهاند و از او پول گرفتهاند و بازی خوردهاند و دچار توهم شدهاند و همچنین تلاش برای اثبات اینکه مردم معترضی که به خیابان میآیند، مشتی خس و خاشاکاند که به حساب نمیآیند یا اینکه از سوی کانالهای ماهواره ای، بهائیها، منافقین، گروهکها، خارجیها و غیره تحریک شدهاند که باید دست بردارند و به آغوش ملت بازگردند، از دیگر نمونههای برجستهی غصب امر سیاسی است. در همهی این مثالها تلاش بر آن است که اولاً سیاست به حوزهی خصوصی و حیات خلوت حاکمان بدل شود؛ به امری که همه شایستگی دخالت در آن را ندارند و ثانیاً به حکومتداری تقلیل پیدا کند. بنابراین اولاً اعتراضی نیست، در ثانی اگر هست، «جمع میشود» و جای نگرانی نیست. این منطق نه تنها غاصب سیاست است، بلکه به ویژه با آنچه با انقلاب ایران در بهمن 57 به وقوع پیوست، محکوم به شکست هم هست. زیرا درست در برابر همین غصب سیاست بود که مردم بر پهلویها شوریدند.
تا کنون تفسیرهای گوناگونی از انقلاب ایران عرضه شده است. بسیاری از آنها در این نکته توافق دارند که انقلاب، از سوئی شوریدگی در مقابل نابرابری و استبدادی بود که برای سالیان سال بر مردم تحمیل شده بود و از سوی دیگر دست رد زدن به سینهی اجانب. دولت بر آمده از کودتای 28 مرداد 32 با سرکوب جنبش مردمی، با ذلت در برابر خواستههای غرب تسلیم شد و بنا داشت تا با غیر سیاسی کردن جامعه و نسل جوان به ویژه با اتکا بر توسعهی اقتصادی جامعه، مردم را وادارد تا سیاست و امر همگانی که چکیدهی آن درآرمانهای آزادی، برابری، و جمهوریخواهی خلاصه میشود، به فراموشی بسپرند. انقلاب بهمن 57 بازگشت تمام قد امر سیاسی به جامعه بود و شورش در برابر استبدادی که به نام «شاه، خدا، و میهن» سیاست را ارث پدری میدانست و آن را به غصب برده بود. انقلاب ایران بهمنی توفنده در برابر غصب سیاست و امر همگانی بودکه بر پایههایش نظام اسلامی شکل گرفت. باید دید این نظام تا کجا با آن انقلاب همساز است و از میراث آن کدام را حافظ بوده و کدام را به غارت برده است. [click to continue…]
{ Comments on this entry are closed }



