Published: July 3, 2009
PARIS — Six years ago, I went to listen to a man, whom I will not name, in a café in Paris.
He said it had been 24 years since he had been back to Iran, that he had to leave right after the revolution of 1979 for political reasons.
He talked of many things, and he ended by saying: “Once you leave your homeland, you can live anywhere, but I refuse to die anywhere other than Iran — or else my life will have had no meaning.”
His statement touched me very deeply. I’ve thought about what he said, not just understanding him intellectually but feeling his meaning with all my heart. I, too, was convinced that I must die nowhere other than in my country, Iran, or else my life will also be meaningless.
At the time I heard this man speak, it had already been four years since I had been home.
Yes, I call Iran home because no matter how long I live in France, and despite the fact that I feel also French after all these years, to me the word “home” has only one meaning: Iran.
I suppose it’s that way for everyone: Home is the place where one is born and raised.
No matter how much I am in love with Paris and its indescribable beauty, Tehran with all its ugliness will in my eyes forever be the “bride” of all cities around the world.
It’s a question of geography, of the smell of the rain, of the things we know without ever having to think why we know them.
It’s a question of the Alborz Mountains protecting my town. Where are they? Who will protect me now?
It’s a question of the unbearable smell of pollution, a smell I know so well.
It’s a question of knowing that the blue of the sky is not the same everywhere, nor does the sun shine the same way in every place.
It’s a question of wanting to be able to walk under my own blue sky, of wanting my own sunshine to caress my back.
At the time I heard that man speak it had already been four years since I had been home. Today it has been more than 10 years. To be precise, 10 years, six months and three days.
During all that time, I believed I would live a few more decades without ever being able to walk in my mountains. But 18 days ago, June 12, 2009, something happened, something I never believed I would see in my lifetime: Iranians, crowding into an extremely tiny space of democracy, usually left just large enough for them to vote for a president whom the Guardian Council had already approved, truly voted.
The question much of the media asked before the election was: “Are Iranians ready for democracy?”
“YES!” came the answer, loud and oh, so clear.
With a voter turnout of 85 percent, they started to dream that change was possible.
They started to believe “Yes they can,” too.
It’s likely needless to remind you that this was not the first time Iranians showed how much they love freedom. Look only at the 20th century: They launched the Constitutional Revolution of 1906 (the first in Asia); nationalized the oil industry in 1951 (the first Middle Eastern country to do so); mounted the revolution of 1979; and engineered the student revolt of 1999. Which brings us to now, and that deafening cry for democracy.
Almost 20 years ago, when I started studying art in Tehran, the very idea of “politics” was so frightening that we didn’t even dare think about it. To talk about it? Beyond belief!
To demonstrate in the streets against the president? Surreal!
Criticize the supreme leader? Apocalyptic!
Shouting “Down with Khamenei”? Death!
Death, torture and prison are part of daily life for the youth of Iran. They are not like us, my friends and I at their age; they are not scared. They are not what we were.
They hold hands and scream: “Don’t be afraid! Don’t be afraid! We are together!”
They understand that no one will give them their rights; they must go get them.
They understand that unlike the generation before them — my generation, for whom the dream was to leave Iran — the real dream is not to leave Iran but to fight for it, to free it, to love it and to reconstruct it.
They hold hands and scream: “We will fight! We will die! But we won’t be humiliated!”
They went out knowing that going to each demonstration meant signing their death warrants.
Today I read somewhere that “the velvet revolution” of Iran became the “velvet coup,” with a little note of irony, but let me tell you something: This generation, with its hopes, dreams, anger and revolt, has forever changed the course of history. Nothing is going to be the same.
From now on, nobody will judge Iranians by their so-called elected president.
From now on, Iranians are fearless. They have regained their self-confidence.
Despite all the dangers they said NO!
And I’m convinced this is just the beginning.
From now on, I will always say: Once you leave your homeland, you can live anywhere. But I refuse to only die in Iran. I will one day live in Iran…or else my life will have had no meaning.
MARJANE SATRAPI is a writer and filmmaker whose works include the book and film “Persepolis.” Her most recent graphic novel is “Chicken With Plums.” New York Times
This article was translated by: Mahmoud Azimaee
For more information please visit:http://blog.dastneveshteha.com/2009/07/blog-post.html
من باید به وطنم ایران برگردم
مرجان ساتراپی
شش سال قبل برای شنیدن حرفهای مردی که نامش را نمیبرم به کافهای در پاریس رفتم.
او گفت که 24 سال از زمانی که درست بعد از انقلاب سال 57 به دلایل سیاسی ناچار به ترک ایران شد گذشته است. او از خیلی چیزها حرف زد و حرفش را اینگونه به پایان برد که: “وقتی شما سرزمین مادریتان را ترک کنید، میتوانید در هر جایی زندگی کنید، اما من نمیتوانم در جایی به جز ایران بمیرم. در غیر اینصورت زندگی من هیج معنایی نخواهد داشت.”
این جملهاش به شدت تحت تأثیرم قرار داد. در مورد آنچه گفت بارها اندیشیدهام نه تنها برای فهمیدنش که برای حس معنای حرفش با تمام وجودم. من معتقد بودم که نباید در هیچ جای دیگر به جز کشورم، ایران بمیرم و در غیر اینصورت زندگیام بی معنا خواهد بود.
زمانی که به صحبتهای این مرد گوش میدادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود.
بله، من ایران را وطن میخوانم جرا که مهم نیست جه مدتی است در فرانسه زندگی میکنم و علیرغم این واقعیت که بعد از این همه سال خودم را یک فرانسوی حس میکنم، اما واژه “وطن” فقط یک معنی برای من دارد: ایران.
من تصور میکنم برای همه همینطور است: وطن جایی است که آدم به دنیا میآید و بزرگ میشود.
مهم نیست که من چقدر عاشق پاریس و زیباییهای وصف ناپذیرش هستم، تهران با تمام زشتیهایش برای همیشه در چشم من عروس تمام شهرهای جهان خواهد بود.
این به جغرافیا بر میگردد، به بوی باران. به چیرهایی که میدانیم بدون اینکه حتی مجبور باشیم فکر کنیم که چرا میدانیم.
این به رشتهکوههای البرز بر میگردد که شهر مرا محافظت میکنند. الان کجا هستند؟ چه کسی الان مرا محافظت میکند؟
این به بوی تحمل ناپذیر دود بر میگردد، بویی که من خیلی خوب میشناسمش.
این بر میگردد به اینکه نه آسمان همه جا همین رنگ است و نه خورشید همه جا یک جور میدرخشد.
این برمیگردد به میل قدم زدن زیر آسمان آبی خودم، به اینکه میخواهم خورشید خودم پشتم را نوازش دهد.
زمانی که به صحبتهای آن مرد گوش میدادم چهار سال از آخرین باری که در وطنم بودم گذشته بود. الان بیشتر از ده سال است. یا دقیقاً ده سال و شش ماه و سه روز.
در تمام این سالها، فکر میکردم تا چند دهه دیگر بدون اینکه قادر باشم در کوهستانهایم قدم بزنم، زندگی خواهم کرد. اما 18 روز قبل، 12 ژوئن 2009، اتفاقی افتاد، اتفاقی که هرگز باورم نمیشد روزی در زندگیام ببنیم: ایرانیها در مجال کوچکی برای دموکراسی، به اندازهای که فقط بتوانند به نامزدی که قبلاً توسط شورای نگهبان تأیید شده رأی دهند، صادقانه رأی دادند.
سوالی که بیشتر رسانهها قبل از انتخابات میپرسیدند این بود که: “آیا ایرانیها برای دموکراسی آمادهاند؟”
“بله!” پاسخی بود که بلند و چه رسا آمد.
با حضوری 85 درصدی در انتخابات، رویای ممکن شدن تغییر را دیدند.
همچنین باور کردند که “بلی! آنها میتوانند”.
احتمالاً نیازی نیست که به یادتان بیاورم که این اولین باری نیست که ایرانها نشان دادند که چقدر عاشق آزادیاند. فقط به قرن بیستم نگاهی بیاندازید: انقلاب مشروطه در 1906(اولین در آسیا)، ملی کردن صنعت نفت در 1951 (اولین در خاورمیانه)، برپایی انقلاب 1979، و خیزش دانشجویی 1999 که اکنون بانگ خروشان دموکراسیخواهی را با خود آورده است.
بیست سال قبل، وقتی تحصیل در رشته هنر در تهران را شروع کردم، “سیاست” آنقدر موضوعی ترسناک بود که ما حتی شهامت فکر کردن به آن را هم نداشتیم. در موردش حرف بزنیم؟ فراتر از اعتقاد؟
که بر علیه رئیس جمهور در خیابانها تظاهرات کنیم؟ چه فکر عبثی!
نقد رهبری؟ چه خیال مهلکی!
[...]
مرگ، شکنجه و زندان، بخشی از زندگی روزانه جوانان ایران است. آنها شبیه ما نیستند، شبیه دوستان ما و یا شبیه من در زمانی که در سن آنها بودم نیستند. آنها نمیترسند. آنها آنی نیستند که ما بودیم.
آنها دستان خود را زنجیر میکنند و فریاد میزنند: “نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!”
آنها فهمیدهاند که هیچ کس حقشان را به آنها نمیدهد، باید خودشان آنرا بستانند.
آنها برخلاف نسل قبل از خود- نسل من که رویایشان خروج از ایران بود- فهمیدهاند که رویای واقعی نه ترک آن که جنگیدن برای آن است، برای آزاد کردنش، برای عشق ورزیدن به آن و برای بازسازیاش.
آنها دستان خود را زنجیر میکنند و فریاد میزنند: ” میجنگیم! میمیریم! ذلت نمیپذیریم!”
آنها به خیابان میرفتند با علم به این که هر تظاهراتی، امضای سند مرگشان است.
امروز جایی خواندم که با کنایه نوشته بود ” انقلاب مخملی” ایران به “کودتای مخملی” ایران تبدیل شد. اما بگذارید چیزی به شما بگویم: این نسل، با امیدهایش، آرزوهایش، با خشمش و طغیانش، برای همیشه جهت تاریخ را تغییر داده است. هیج جیز مثل قبل نخواهد بود.
از این پس هیچ کس ایرانیان را با رئیسجمهور باصطلاح منتخبشان قضاوت نخواهد کرد.
از این پس ایرانیان، بی باک هستند، آنها اعتماد به نفسشان را باز یافتهاند.
با وجود همه خطرها، آنها گفتند نه!
و من بر این باورم که این تازه شروع کار است.
از این پس، من همیشه میگویم: زمانی که شما وطن خود را ترک کنید، میتوانید هرجایی زندگی کنید. اما من نمیگویم که تنها در ایران خواهم مرد. من روزی در ایران زندگی خواهم کرد… در غیراینصورت زندگیام بی معنی خواهد بود
متن زیر ترجمهی یادداشت زیبایی است از “مرجان ساتراپی” نویسنده ایرانی مقیم فرانسه که کتاب “پرسپولیس”اش (که از آن فیلم انیمیشنی هم ساخته شد) با شهرت جهانیاش گمان نکنم نیازی به معرفی من داشته باشد. این یادداشت در “نیوزویک” دیروز سوم ژوئیه منتشر شد و این ترجمه، ترجمهایست البته در وسع سواد من. کاستیهایش را بر من ببخشید و اگر انگلیسی میدانید متن اصلی را بخوانید که بسیار خواندنی تر است. جمله کوتاهی از این ترجمه ناگزیر زیر تیغ خودسانسوری رفت…



{ 1 comment }
دوست عزیز، ای کاش حداقل به منبعی که ترجمه را از آن کپی کرده اید لینک می دادید. از دموکراسی می گوییم اما حاضر نیستیم به حقوق افراد احترام بگذاریم. باید از خود شروع کنیم
Comments on this entry are closed.